X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1386
داستان

صحنه ترسناکی بود،وقتی دیدم یه نفر توی تختم دراز کشیده.و ترسناک تر موقعی بود که تکونش دادم ، دیدم که مرده.من از ترس سر جام خشک شدم، مثل یه جسد.اول باورم نمیشد.هرچندهمون اول دونستم مرده،خودم رو زدم به نفهمی...دوباره تکونش دادم.نبض گردنش رو گرفتم،نمیزد.دیدم که صورت و گردنش برنزه بود.شاید کنار دریا بوده...بهش تنفس مصنوعی دادم.بی فایده بود.دهنش بوی الکل میداد...لابد یه جور مشروب خورده بود.چند بار زدم توی گوشش،اما فرقی نکرد.

مرده ، مرده بود.

من مسیح نبودم که بتونم زنده اش کنم.حتی اگر مسیح بودم هم این اجازه رو نداشتم که کسی که خودش مرده رو زنده کنم.همونطوری که هیچوقت به خودم اجازه ندادم سعی کنم کسی که خوابه رو بیدار کنم.فقط یکبار این کار رو کردم،همین دفعه که جسد رو توی تختخوابم دیدم. نه بخاطر اینکه بیدارش کرده باشم،بخاطر اینکه مطمئن بشم که مرده.

خوب اگر زنده بود خیلی خطرناک می تونست باشه.ممکن بود تهدیدم کنه ، کتکم بزنه،منو بکشه یا بهم تجاوز کنه.اما نه ... این یه مرده بود.و حداقل خودش دیگه خطری برام نداشت.شاید بعدا درگیر دادگاه و قاضی و خونواده اش میشدم و دردسر واسم درست میشد.اما خوب،اون خودش مرده بود، بنظر نمیومد کسی اون رو کشته باشه.

پس از این هم نمیترسیدم.چی بود که من رو میترسوند؟جسد آدمی که دیگه نمیتونست کاری به کارم داشته باشه؟اصلا چطور اومده بود توی خونه من ؟ خوب مرده ها از همون راهی میان که زنده ها میان.چه سوال احمقانه ای.حتما از در اومده بود تو.شاید هم وقتی اومده مرده نبوده، بعد از اینکه روی تخت خوابیده مرده.شاید هم جسد رو انداختن روی تخت من تا برام دردسر درست کنن.ولی با کسی مشکلی نداشتم،که بخواد منو توی دردسر بندازه.

هنوز میترسیدم.فکر کردم به پلیس زنگ بزنم.اما چی باید بهشون میگفتم؟امکان نداشت حرفم رو باور کنن،اینکه مرده ای که توی تختخوابم خوابیده رو نمی شناسم.همچین چیزی امکانش از صفر هم کمتره.شاید بپرسی مگه ممکنه چیزی باشه که امکانش از صفر کمتر باشه؟خوب آره یه چیزایی هستند که امکانشون از صفر کمتره.مثل اینکه چیزی باشه که امکانش از صفر کمتر باشه.و خوب این امکانش از صفر کمتره.

هنوز می ترسیدم.راستش داشتم با خودم کنار میومدم.حقیقت ترسناک این بود که این آدم توی تخت من مرده بود.و از این تخمی تر نمیشه.و من میتونستم جای اون باشم.به همین سادگی.و ساده تر اینکه دو هزار ساله که از مسیح خبری نیست ،ولی عزراییل هنوز داره کار خودشو میکنه.

آره من ممکنه جای این آدم باشم،مرده باشم در حالیکه هیچکدوم از داستانهام رو جایی چاپ نکردم ،مارتینی نخوردم و در ساحل مدیترانه توی نسیم استراحت نکردم.

چقدر سخته که آدم بمیره بدون اینکه این کارها رو کرده باشه.

شاید تو کسی باشی که داستان هایت رو چاپ کردی،مارتینی خوردی و توی ساحل مدیترانه نسیم به تنت خورده. و فکر کنی اینها دلایل خوبی برای زندگی نیست.اگر ازت بپرسم این کارها رو کردی و بگی آ ره،به نظر من دیگه راحت میتونی بمیری.

میتونی جسدی باشی که راحت خوابیده.

تو هم ممکنه بگی من هنوز ازدواج نکردم.هنوز همه دنیا رو نگشتم و هنوز به کسایی که دوستشون دارم نگفتم که دوستتون دارم.اگر این کارها رو کرده باشی بازم دلایل مسخره دیگه ای پیدا میکنی که زنده بمونی.که بگی من زنده ام ،که اکسیژن دنیا رو به یه مشت گاز بی مصرف تبدیل کنی و از ذرت و برنج و سیب و پرتقال و لوبیا و تخم مرغ و گاو و گوساله ،شاش و گه درست کنی و فکر کنی خیلی توی این دنیا موثری.

راحت بهت بگم.میتونی جای من باشی .داستانت رو چاپ کرده باشی، مارتینی خورده باشی و توی ساحل مدیترانه استراحتت رو کرده باشی.و جای من خوابیده باشی.و حتی نفهمی که من غریبه نیستم.کسی هستم که میشناسی.من خود مرگم که توی جسد ت زندگی میکنم و با تو حرف میزنم .و از همون دری وارد اتاقت میشم که تو وارد میشی.از شنیدن این جمله پشتت مور مور میشه و نمیخوای باور کنی.فکر میکنی من دروغ میگم،اما یادت باشه،دروغ مال دنیای زندگیه،مال دنیای ازدواج ، سفر و دوست داشتن.فکر میکردی که تویی که داری با من حرف میزنی..با جسد روی تخت.اما خوب گوش بده،این منم که دارم با تو حرف میزنم،یک جسد روی تخت خواب که هرروز فکر میکنی زنده است،اینور و اونور میره و آرزوش چاپ کردن داستانهاش و رفتن به مدیترانه و خوردن مارتینیه.شاید همیشه فکر کردی زندگی شروعه و مردن آخرشه.ته خط.اما الان میبینی اینطور نیست..و واسه همین میترسی.واسه همین از من فرار میکنی،از جسد روی تخت.واسه همینه که حوصله ات سرمیره و هرچی زود تر میخوای بدونی آخر این قصه چی میشه.من واست یه خبر نا امید کننده دارم.نه اینکه من رو نا امید بکنه، اما اگه تو نا امید شدی خیلی خوبه،چون تا الان با یه امید زندگیتو ادامه ادامه دادی.یعنی حد اقل اینطوری فکر کردی.خبرم اینه که آخر این قصه هیچی نمیشه.من جسدی هستم که روی تخت تو خوابیدم.هر روز چشماتو باز میکنی که من رو نبینی.با یه دروغ گنده شروع میکنی.و واسه این دروغت توجیه داری.اینکه هنوز ازدواج نکردم،هنوز همه دنیا رو نگشم و به دیگران نگفتم که چقدر دوستشون دارم.

اما خوب.آرزوی من که اینا نبود.آرزوی من مارتینی و مدیترانه و داستان چاپ کردن بود.شاید این جسدی که اینجا خوابیده این کارها رو کرده.واسه همین راحت گرفته خوابیده.بدون اینکه نگران خرج سفر و مشروبش باشه ،یا اینکه به یه ناشر ارزون قیمت فکر کنه. میبینی؟ نه پلکش می پره ، نه خر خر میکنه.

میدونی واسه چی کارایی که دوست دارم رو نمیکنم؟چون اون موقع یا باید کارایی که دوست ندارم رو بکنم ،یا اینکه منم مثل این جسد بگیرم و بخوابم ،بدون اینکه پلکم بپره یا خرخر بکنم.

واسه تو هم یه توصیه دارم.بهتره کارایی که دوست داری رو بکنی.ازدواج کنی ، سفر کنی و به دیگرون بگی که دوستشون داری ،مهمتر از همه اینکه دروغ هات رو بگی تا تموم بشن.اون موقع بهت قول میدم همه چیز واست راحت تر میشه.راحت میتونی بگیری بخوابی بدون اینکه پلکت بپره و خرخر کنی،بدون اینکه منتظر مسیحی باشی که بیاد و زنده ات کنه و توی این فکر باشی که توی مدیترانه مارتینی بخوری و داستاناتو چاپ کنی!


 
شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1385
عیدانه

بوی عیدی

بوی توت

بوی روت

بوی زیرت

بوی زیره

بوی پلو

خدافظ


 
دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1385
مریض شدم

خوب مریض شدم

مریض بودم بد بد بد.همونطوری که به قول شیخ سعدی هر نفس که درون میرود ذات را مفرح میسازد و هر نفس که برون میآید ممد حیات...مدتی مارا فضولات در مخرج خانه کرده بودندی و به لطایف الحیل و مسهلات و... خروج نکردی.ناگهان از سوی دیگر یک ویروس از نوع بلاستر خیک مرا به  اسهال دچار ساخت و خلاصه دو هفته هم مریضی همراه با اسهال گرفتم که تا من حتی تصمصیم به خوردن چیزی میگرفتم زودتر از شکمم خارج میشد.

خلاصه اینکه اسپریچو  را که میشناسید.هرکس نمیشناسد وارد وبلاگ من نشود،برود  فلسفه و هندسه را یاد بگیرد و وارد آکادمی افلاطون و فیثاغوره بشود.ایشان شعر بسیار زیبایی دارند با عنوان کلید که لینکش را در اینجا گذاشته ام.و من این شعر را همیشه با خودم زیر لب میخوانم.شما هم بروید و بخوانید،اگر بعدا همیشه زیر لب نخواندید....

در دوران مریضی من هم  شبه شعری سرودم :

اسهال شدید قطره قطره

شبهای مدید قطره قطره

از روزن کون مرغ مظلوم

آهسته چکید قطره قطره

لبهای خلا ،آش جو را

با حرص مکید قطره قطره

یک درد عجیب توی روده ام

مغزم رو جوید قطره قطره

ناگاه فضای خانه منفجر شد

خیکم که پکید قطره قطره

یک بوی خفن مرا خفه کرد

سیفون که چیکد قطره قطره

آری تمام زندگی همین است

اسهال ز عمق روح

                          قطره قطره

 

 


 
جمعه 29 دی‌ماه سال 1385
نمیدونم

واقعا نمیدونم

گیج گیجم

جدا نمیدونم.

البته قدیما هم نمیدونستم.جدا نمیدونستم

اما نمیدونستم که نمیدونم

الان میدونم که نمیدونم.

یه کسی داره بهم میگه سقراط هم همین رو گفت

اما اون کسی که داره بهم میگه هم نمیدونه

مگر اینکه

اون خود سقراط باشه.

اما نه سقراط نبود.

یه صدایی درون من بود

یعنی چند تا صدا درون من بود

قار  و قور معده ام

گریه ها و کون ریغوی کودک درونم

و صدایی که گفت که سقراط هم همین رو گفت

اما فایدش چیه

من نمیدونم و فکر هم نمیکنم یه روز بدونم

تازه اگر یه روز بدونم که نمیدونم

جام جهانی  شوکران  رو باید سر بکشم

جام جهان دوش کجا بوده ای

فقط میدونم که باید امشب بروم

رخت سبز سربازی رو به تن کنم

نمیدونم چی نوشتم چی گفتم

سقراط داره به کودک درونم شوکران میده

ولباس سرباظی تنش میکنه

و من نمیدونم که میدونم سرباذی با کدوم ض هست یا نه.

تازه یه احمقی هر شب ساعت ۱۲.۴۳ به من اس ام اس میده

بیداری؟

گاهی میگم آره.گاهی میگم نه.امشب گفتم نمیدونم،چطور؟

و اون مثل هر شب جواب نداد

شاید یه دزد کثافته که میخواد از خواب من سو استفاده کنه

و شاید هم میخواد وقتی خوابم

از خودم سو استفاده کنه.

نمیدونم.

 

 

 


 
سه‌شنبه 19 دی‌ماه سال 1385
فراموشی

انقدر ننوشتم که دچار فراموشی وبلاگی شدم.من کیم؟اینجا کجاست؟بچه کیه؟این وبلاگ رو  کی درست کرده ؟


   1       2       3       4       5       ...       16    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 143598


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها