X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1382
مترسکی در باد(۱).in wind SCARECROW
مترسکی در باد(۱).in wind SCARECROW
مترسک خودشم یادش نمیومد که از کی اونجا بود.مردم ده هم همینطور.مترسک تو زمین مشتی بود.مشتی بعد از کل علی و برادرش حسین گر از همه تو ده پیر تر بود.مشتی میگفت از موقعی که یادشه مترسک تو زمین بوده.زمین مشتی آخرین زمین آبادی بود..درست بر جاده می افتاد.مشتی میگفت وقتی که شاه زمینا رو از خان ها میگرفته و می داده به رعیتا،اون زمین رو دادن به پدرش.پدر مشتی رو تو ده بابا میگفتن،وقتی مشتی سی و دو سه سالش بود اون غزل خداحافظی رو خونده بود.برادرای مشتی زمینا رو فروخته بودن و رفته بودن شهر.فقط حسین گر زمیناشو نگه داشته بود.زمین مشتی یککم کوچیک بود ،یه طوری که نمیشد با تراکتور توش کار کرد.اگر تراکتور میخواس زمینو شخم کنه،حتما باید مترسک رو میکندن.یه روز غلام پسر کل علی از مشتی پرسیده بود چرا نمیکنه مترسکو بندازه بیرون.که مردم تو غروب،یا دم صبح ،تو گرگ و میش مترسکو میبینن،از ترس آل و جن در نرن.مشتی هم کلی با غلام دعوا کرده بود.که تو دست از سر یه مترسک بدبخت بی آزار که از منم پیر تره بر نمیداری؟بعدشم مترسک سالهاس که اینجاس..همه جاشو میدونن.تو اگر خودت میترسی و روت نمیشه بگی،یه فکری واسه خودت بکن.ولی مترسک میدونس چرا غلام ازش خوشش نمیاد.چون همیشه ، هر وقت که میخواست پری رو از دور نگاش کنه،یه طوری که هیشکی نفهمه میومد کنار مترسک و دراز میکشید.یا پشتش قایم میشد.روز آخری هم که پری رو داشتن بعد از عروسیش می بردن ده شوهرش، پشت مترسک کلی گریه کرده بودفحش داده بود...لعنت کرده بود...حالا مترسک رو که میدید،دلشو انگار تو هاون میکوبن.غلام..سی و پنج شیش سالش بود..موهاش جو گندمی بود..قد بلند و خوش قامت بود.از تو صورت سوخته و سیاش ،میشد فهمید که چقد پری رو دوس داشته...و چقد خودشو لعنت میکنه که موقعی به فکر خواستگاری افتاد دیگه کار از کار گذشته بود.از همون موقعا بود که دیگه کسی خنده رو روی لباش ندید.با همه دعوا میکرد. فریادش و دادش همیشه بلند بود.ولی خوب..گویا فقط .اخلاقش تند بود... بی غرض و ساده بود...هر کار که از دستش بر میومد واسه ده و مردمش میکرد.یه بار که پسرای ده بالا مزاحم زنا و دخترای ده شده بودن،خوب ادبشون کرد...بعدشم بستشون به درخت و تا پدر و مادرشون نیومدن ولشون نکرد.
مشتی..خودشم مثل مترسکش تنها بود..
ادامه دارد .
¤ نوشته شده در ساعت 22:28 توسط احسان

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها