X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1382
مترسکی در باد۲
مترسکی در باد۲
مشتی....خودش هم مثل مترسکش تنها بود.یه بار زن گرفته بود...که اونم سر زا رفته بود.بچه چهارم مشتی بود که زنش عمرش رو داد به مترسک و رفت.خیلیا بهش گفتن یبار دیگه ازدواج کنه...ولی مشتی دلش میخواس تنها باشه،خودش تنهایی رو دوس داشت. بچه ها رو مشتی با کمک خاله و داییشون بزرگ کرده بود.دختر اولیش شوهر کرده بود و با ایل شوهرش ییلاق و قشلاق میکرد..سالی یکی دوبار هم با ایل میومد با شوهرش پیش باباش.پسر دوم مشتی،تا چند سال بعد از دومادیش پیش مشتی موند..تا اینکه یه بچه اش همونجا کنار زمین مشتی خورد به یه کامیون و عمرشو داد به مترسک.اون موقع شد که عروس مشتی دیگه نذاش تو اون ده بمونن.دلش طاقت نمیورد.ولی مشتی آدم دیگه ای بود...با اینکه نوش رو خیلی دوس داش٬ با قضیه از بقیه راحت تر کنار اومد.دیگه انقد ازینا کشیده بود که واسش عادی شده بود...میگفت عمر دست خداست.پسر دوم مشتی،عباس،رفته بود جنگ،ولی برنگشته بود..میگفتن هنوز اسیره،بعضیا هم میگفتن مرده.دختر آخریش،درس خونده بود...رفته بود شهر پیش عموش...پسر عموش گرفته بودش...اونجا دوتایی تویه یه درمونگاه کار میکردن.گاهی میومد...ولی خوب..مشتی آدم دیگه ای بود..دیگه نبودنشون واسش عادی بود...گاهی به عباس فک میکرد...ولی میدونس اینکارا دردی رو دوا نمیکنه. با حسین ...میونه خوبی هم باهم نداشتن برادر ناتنی بودن.اما احترام همدیگه رو خیلی داشتن....حسین،از مشتی گری رو گرفته بود.مشتی خوب شده بود....ولی حسین با گری موند.
ادامه دارد.
¤ نوشته شده در ساعت 9:5 توسط احسان

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها