X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1382
دیروز...من و تو و چارتاپو دیوونه شدن...
دیروز...من و تو و چارتاپو دیوانه شدن...
خوب این حرف اوناس...بزار واست توضیح میدم ولی
..تا اونجا که یادمه تو خودت از قبل بودی..چون تو اون هوای سرد...داشتی بستنی میخوردی...
آره ..میگفتم..هوا اونشب خیلی تاریک نبود ..چون
پارتی تموم شده بود..تازه بارونم میومد.
چارتاپو واسه اینکه خیس نشه اومد پیش ما...
میگفت مردمی که بیرون بودن...همه سایه هاشونو تو دیوارا میدیدن...ولی حرفی نمیزدن..خوب من و تو فهمیدیم که چارتاپو یه احمق دروغگوهه...چون اونشب بارون همه سایه ها رو از روی دیوار شسته بود.
میگفت همهء چارتاپو ها از زور سرما مردن...ولی خوب خودش که زنده بود.تازه اون تنها هرچهارتاپونی بود که تا حالا وجود داشته...این شد که
ما بهش گفتیم که فقط یه چارتاپویه احمق مثل خودت میتونه این حرف رو قبول کنه..
ولی اون گفت یه چارتاپو هیشوقت دروغ نمیگه.... شماها منو درک نمیکنید..
ما هم چون حوصلهءگریه های او نو نداشتیم.سعی خودمونو کردیم..چند دقیقه طول کشید تا درکش کردیم.
.خوب اون یه دیوانه بود.
واسه همین با تو خیلی رفیق تر از من بود....
پارتی کم کم شروع شد.مهمونا نیومدن...پارتی تموم شد... فقط خود چارتاپو اومد.....اون موقع بود که چارتاپو گفت یادش نرفته و مهمونا رو دعوت کرده..خوب فهمیدم..معلوم شد. اون یک دروغگوی کثیف بود.مثل همه ی چراتاپوها..ولی با اونجا که یادم میاد گفتم تو مهمون ها رو دعوت کن...خوب تو هم به عنوان یه احمق تنبل مقصری...چرا خودت مهمونا رو دعوت نکردی؟

چارتاپو گفت :ماشینم رو باد برده...چون جمعه بود و مغازه ها همه بسته بودن.بارون تازه فهمیده که هوا چقدر سرده.
حرفاشو دیدی؟خیلی احمقانه است..من که هیچوقت ماشینم رو به باد نمیدم آخه .آخرین بار که دوچرخمو بهش دادم،باد تایراشو خالی کرده بود..
مشمول به ما گفته بود که اون دیوانست...حتی اسمشو برای جنگ هم اعلام کردن..خوب ما واسه همین باهاش جنگیدیم...اون قوی بود...ولی ما به راحتی شکستش دادیم.
راستش...اون یه بار منو و کیش و مات کرد..ولی چون یه چارتاپو بود...نفهمید که بازی تموم شده و ادامه داد..ما باهاش صلح کردیم..من همهءپیاده هامو بهش اسیر دادم..ولی شب که اون خوابیده بود...همه ی اونجا رو بمبارون کردیم.هاهاها...آره ...چند تا پیاده احمق هم بودن که مردن.
گفت دیگه باهاتون بازی نمیکنم..


هنوز بارون میاد...و هوا سرد و تاریکه..چارتاپو..دم در منتظر باده که ماشینش رو بیاره..
شاید اگر گوشاتو تیز کنی...صدای هوهوی ماشینش رو بشنوی که باد داره باهاش اینور و اونور میره.
شاید فکر کنی من دروغ میگم..ولی مهمونا واقعا نیومدن واسه پارتی ..من زنگ زدم و گفتم دو سه ساعت پیش اینجا پارتیه..بیاین حتما...
اون موقع بود که اونا گفتن تو و چارتاپو و من دیوانه شدیم..
ولی اینطور نیست..
من بهت میگم ما دیوونه نشدیم..و تو میتونی به من اعتماد کنی..چون یه چارتاپو هیچوقت دروغ نمگیه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها