X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1382
با چارتاپو قهوه میخورین؟
خوب..سلام..دیروز با چارتاپو توی کافه بودیم..داشتیم کتاب " فرسودگی" از بوبن رو میخوندیم....
چند تاجمله اش رو نوشتم..واسه شما هم میگم.
در زندگی من ...اندکی دانایی وجود ندارد.و نیز اندک دیوانگی.به درستی نمیدانم در زندگی من چه چیز هست...صرفا زندگی..
نوشتن یعنی از آنچه دنیا به فراموشی میسپارد،ما هیچ چیز را به فراموشی نسپاریم.
هرگز به آنچه فردا روی خواهد داد نمیاندیشم.
....خوب...بعد از اینکه تا اینجاشو خوندیم..من شروع کردم این حرفا رو به چارتا پو زدن..چون اون یه احمقه..:
نوشتن یعنی فراموشی را به دنیا بسپاریم..شاید هم وقتی مینویسیم..دنیارو به فراموشی بسپاریم..
در زندگی هیچ دانایی اندکی من وجود ندارد.وشاید زندگی صزفا دیوانگیست.
هرگز نمی اندیشم که فردا چیزی روی خواهد داد..
ساعت..نمیدونم...حدود ۱۲.شاید هم ۱.قسمتی فرسوده شده ام..
در کافه..و فنجان برعکس روی میز.منتظر نقش و نگارم..ولی کافه چی ترجیح میداد که نعلبکی رو نشوره..
هیچ درکی ندارم..حالت جالبیست..نه!...احساس خوشا یندی.به به ..بستنی خوشمزه است.
دستمال کاغذی.پر از لکه های قهوه شد.شاید ایندفه بجای فنجون..ازون حرف بکشم...اولین حرف رو کافه چی تودلش زد..حرف خوبی نزد..نمیتونم بگم..ولی فحش داد.
خوب دستمال رو چرخوندم..شکل زیباییه..یه مرد..ویه زن که به پهلو روی قوسی که گردی فنجون روی دستمال درست کرده خوابیده..سرش رو هم روی شونه ی مرده گذاشته.یه بچه هم اینور سرش روی بالشه..آروم و ساکت خوابیده.چند وقته که مثل بچگیات نخوابیدی؟
توی دایره..پر از آدمه.
یه چهره..یه زن توی نعلبکیه..صورتش چاق و تپله..فرق واز کرده.فرقش از پیشونیش پایین تر اومده.توی موهاش خیلی چیزا هست.ولی من حوصله ندارم شپش های سر کسی رو بچورم.
حتی مال اون پیر زنه تو داستانه ماه پیشونی رو..
خوب..انگشت زدم تو نعلبکی..یه لکه ی قهوی جابجاشد.شکل یه سر و تنه درست شد..
خوب..من فکر میکنم کار اشتباهی کردم.. اون یه دیوانه است...و از حرفای من نتیجه گرفت که اونم حتما باید حرفی بزنه..اینا حرفای اونه.
تنها ترین روز..شاید آخرین شب...فردا شعله های آتش..
شاید ما اومدیم که بدونیم..شاید میدونیم که اومدیم..آیا حتما باید بدونیم تا بیایم؟یا حتما باید
بیایم تا بدونیم؟
دور تر از اینجاها شهریه..که آبی هاش همه آسمونن..فکرشو بکن..حتی خورشید!!
آتیش داغه..میسوزونه..هرچی فکرشو کرده بودم تو آتیش فتح ذهنم توسط هیچ سوخت.نمایشگاه توی موزه هنر های زیبا خیلی جالب بود..ولی من بهت توصیه نمیکهم که بری.چون میدونم تو گوش به حرف من نمیدی.
.و فکر میکنی من یه احمق یا دروغگو یا دیوونه ام.خودتی!ولی خوب..ممکنه گوش به حرفم بدی..ولی تو هم بیشتر دوس داری حرفاتو به گوشم بدی.ببین..من مسئولش نیستم..اون کسی که فکر میکنی دیگه هیچ راهی واسش منونده..ببخشید..شما میتوند در پشتی رو نشون من بدین؟
ایندفعه پژواک..اسیر نغمه های من شد..-->صدای خیالت چه خوش آواست.هر بار بودنت زخمه ای بر تار های وجودم است.آیا اینبار هم نغمه هایم اسیر پژواک می شود؟<---http://ehsankia.persianblog.com/?date=13820121#370963

هاها ها.. توی این کافه،آهنگ فور الیز بتهون رو گذاشتن.خود بتهون هم فکرشو نمیکرد که این آهنگ رو واسه ماشین های آشغالی بزارن..توچی؟فکرشو میکردی؟هیشکی فکرشو میکرد؟خوب معلومه یکی فکرشو کرده و این رو واسه آشغالانس گذاشته.
داره بارون نمیاد..هوا صافه.. دلم میخواد.دارام دیم..
جوونی کجایی که یادت بخیر...قدیما حرفامون باز یه معنی ای داشت...نکنه تو هم فکر کردی من مواد میزنم؟علف میکشم.؟.نه بابا ..ما ماله مون به این حرفا نمیکشه..یاد بنایی های دراز عاشقیمون بخیر!
گفتم ماله..یاد املت افتادم..یه پسره بود به اسم مسعود..املت زیاد میخورد.خیلی وقته ندیدمش..اگر دیدی از قول من بهش بگو کجایی بی معرفت؟ولی نه!نمیخواد بهش بگی..ازت خواهش می کنم بهش نگو!فهمیدی.؟نگو بهش..
میدونی چیه؟من با او قهرم..اون موقع فکر میکنه که من اومدم منت کشی..تو هم میشی هیزم کش آتیش جهنم..اونوقت....
...راستی..ببینم..نمیتونی ازونجا واسه ما ذغال بیاری؟میگن اونجا کنده ی طوبی مسیوزونن...
اوه...یه فیلم بود که اسمش یادم نیس..یه زنه سیاهه توش بود که اسمش طوبی بود..همینقدرشو یادمه.آره...آفرین..حافظه ی خوبی داری..
ولی ذهنتو به چیزای مزخرف میسپاری.شاید هم واسه همین من و حرفامو به ذهنت بسپاری..خوب...حرفای من خیلی پرت و پلان..شاید بهتر باشه چیزی از خودت رو به اونا نسپاری..اصلا چیزی رو به کسی نسپاری راحت تری....
یاد "اسپار"افتادم..ما تو شهرمون به کشک تازه میگه اسپار..موقعی که خمیره..
کشک..ترب گردو..آفتاب تابستون ...ظهر جمعه.. دهات کرمان.. زیر سایه بید...صدای جوی آب...بخوری بعدش چرت بزتی..خماری و نعشگی بکشی..خیکت باد کنه..
(امیدوارم که نپرسیبده باشی تربگردو چیه..خوب معلومه..تربه که رندش میکنن.بعدش هم با گردوی لهیده قاتیش میکنن..مطمئنم که خودت میفهمی با کشک میخورنش.)
هیسسس..آقای تقوبی اومد تو کافه..نپرس کیه..چون منم نمیدونم..روی من به دیواره..ولی یه نفر که داشت تا حالا با موبایل صحبت میکرد..برگشت و بلند گفت سلام آقای تقوی..اونم جوابشو داد..خیلی خوب شد..آقای تقوی هم اینجا توی کافه پیش ماست..ماست میخوری؟
چند وقته که ماست نخوردم...از ماست که بر ماست.
دیگه دارم میرم..یه مرد ژاپنی اومده اینجا..داره بلند بلند داد میزنه..بسه بابا..فهمیدیم انگلیسی هم بلدی..اصلا به فکر آقای تقوی نیست...شاید ایشون ازین سر و صدا ناراحت بشن..
اه. اینجا دیگه جای موندن نیست..این قهوه جوش لعنتی هم داره جیغ داد میکنه..فکر کنم قهوه جوشه ژاپنیه...داره با همشهریش حال و احوال میکنه..
دور باید شد ازین شهر غریب..مردمای پرفریب...زمیناش جریب جریب..درختاش بدون سیب

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 143999


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها