X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1382
عروسی

من توی طبقه یازدهم یه برج زندگی میکنم..همیشه از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و همیشه خیلی چیزا میبینم.ماشینا..خونه ها....درختا..کلاغا. ..آدمایی که توی ماشینا هستن...زنایی که شیشه خونه هاشونو پاک میکنن.مردایی که درختا رو آب میدن..و بچه هایی که کلاغارو فراری میدن.آدمایی که میرن و میان..چند بار تاحالا از پنجره واسه دخترایی که اون پایین رد میشن سوت زدم...دس تکون دادم..بعضیاشون تحویل گرفتن...بعضیاشونم نه.ولی هیچوقت نشد یه دختری..از اون پایین بیاد و واسه من سوت بزنه.خوب..من خودمو میشناسم...خوبه خوب که نه...ولی میدونم اگر کسی واسه من اینکارو بکنه من ازون آدمایی هستم که از بالا واسش شستمو به نشونه یه چیز بد نشون میدم.خوب تنها موقعی که یه دختر...بدون اینکه من بهش بگم..خودش اومد سراغ من حدود یک سال پیش بود.ما با هم قهر بودیم.اومد دم در و گفت  بیا پایین.من هم از ترس اینکه بیاد دم در و جیغ و داد و فریاد بزنه و آبرویی که نداریم جلوی همسایه ها بره..گفتم باشه.رفتم توی ماشینش نشستم.البته اون ماشین مال خودش نبود.مال خواهرش بود که اون خیلی شیک ماشین رو صاحب شده بود.همونطوری که میخواست من رو صاحب بشه.من رفتم تو ماشین وبعدش...ما به هم فحش دادیم و دعوا کردیم.بعد من پیاده شدم...زندگی چیز هجوی نیست...اون دید آدماست که تعیین میکنه زندیگشون هجو باشه یا نه.خلاصه تنها باری که یه دختر خودش اومد  سراغ من اون بود.و تنها باری که من رفتم سراغ یه دختر..یکی دیگه بود که ماشین مامانش رو صاحب شده بود.اصلا نمیخوام در مورد این یکی حرف یزنم..چون دلیل نمیبینم که بخوام این قضیه رو برای یکی دیگه یا خودم تعریف کنم.حالا من توی خونه نشستم...و دارم اینا رو تایپ میکنم..بدون هیچ دختری که ماشین خواهر یا مادرش رو صاحب شده باشه..و بخواد منو صاحب بشه. اصلا نمیفهمم نویسنده ها چطور میتونن زن بگیرن و با اون زن زندگی کنن؟مورد اول چندان سخت نیست...چون توی همین کشور ما حدود دوملیون زن بیشتر از مرد هست.ولی مورد دوم..میشه آدم یه نویسنده باشه  و بتونه با یه زن زندگی کنه؟خصوصا اگه اون زن همسرش باشه؟قاعدتا میتونه.چون یکی از دوستام  برام از عروسی دختر یه نویسنده بزرگ حرف میزد.که دختره روز عروسیش کشف پاشنه بلندشو در آورده و با کفش اسپرت رقصیده..خوب این دختر حتما ثمره ازدواج با یک زن بوده نه مرد.البته نه اون نویسنده بزرگ برای من اهمیت داره ..نه رقصیدن دخترش. نه اون  کفشی که پوشیده بوده و نه اون  کفشی که در آورده بوده.میگفت  دخترش خوشگل بوده.خوب این قضیه هم  دیگه مهم نیست،چون دیگه ازدواج کرده.نمیدونم  با کفش پاشنه بلند رقصیدن یا اسپرت چه اهمیتی داره؟اصلا رقصیدن چیه؟یه پیچ و تاب الکی به بدنشون میدن و خودشونم خیلی ازین حرکت مسخره و مضحکشون احساس رضایت میکنن.بنظر من آدم توی یه عروسی باید بره وعرق و ویسکی و آبجوشو بخوره.بعدش  جای میوه و شیرینی  رو پیدا کنه  و بشینه و به مردم و رقصیدنشون بخنده. و به عروسی که داره با کفش اسپرت میرقصه ....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 143999


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها