X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1382
گذشته

این متن طولانی و خسته کننده وبیربط و مزخرف است.شاید به خواندنی نیرزد.مثل بقیه نوشته هایم .

بنام خدایی که صبح ها صبحانه املت میخورد..

امروز یکی از آخرین روز های سال 1382 است...امیدوارم سال آینده رو هنوز در پیش داشته باشم....عجیبه.. تا که تصمیم گرفتیم بریم دانشگاه،دانشگاه تعطیل شد.الان  پوریا اینجاست.نشسته داره فرانسه میخونه.منم اینجام.پشت کامپیوتر.ولی خوب..اینجای پوریا توی حاله و اینجای من توی اتاق پشت کامپیوتر.یه آقای راجر واترزی هم هست و داره آهنگ میزنه و میخونه.نمیدونم این چند و قت چرا ما این وبلاگ رو آپدیت نمیکردیم.شاید میخواستیم خدمتی به عرصه وبلاگ نویسی بکنیم.خیلی سخته  ..که آدم کلی حرف واسه گفتن یا نوشتن داشته باشه...ولی از این و اون آشنایی که میشناسنش خجالت بکشه و نتونه بنویسه.خدا سایه خودشو از سر بلاگ اسکای که دم به ساعت خراب میشه کم نکنه.ولی بازم خوبه...چون یه گوش مفت و مجانی هست خوبه. شاید تنها گوش مفتی که حاضر میشه چرندیات منو  -والبته بقیه بلاگ نویسارو- گوش کنه و دم نزنه..چند روز پیشا که داشتم به گذشته نگاه میکردم...دیدم که چقدر دیدم نسبت به مسائل فرق کرده..بعضی آدما چقدر واسم مهم بودن والان نیستن.موسیقی هم..بعضی موسیقی ها منو با خودشون میبردن...شاید به اونجایی که عرب نی میزد...بعضیاشون هم  دیگه واسم هیچ جذبه ای ندارن.یعنی آدما هم مثل موسیقی اند؟فکر میکنم  آدما موسیقی خودشون دارن.شایدم هر موسیقی ای  آدمای خاص خودشو داره.ولی خوب..من تجربه کردم...آدمایی که راک گوش میدن..خیلی با اونا راحت ترم.چرا؟چراشو نمیدونم.مگه من خودم الان راک گوش میدم؟نه.شاید در طول روز پنج..شش ساعت موسیقی بشنوم..که هشتاد  نود درصدشم راک باشه...ولی نه.موسیقی گوش دادن..چیزیه مثل کتاب خوندن.فیلم دیدن..نه مثل تلویزیون دیدن.دیشب هم که داشتم با پوریا صحبت میکردم گفتم این که من الان فرضا بجای پینک فلوید...ترجیح میدم سلن دیون گوش کنم..یه نوع خالطور شدن..و .یا...نمیدونم..یه فرآیندیه که من علت واقع شدنش رو نمیفهمم.البته شاید یه دلیلش این باشه..که موسیقی راک..یه حال..حوصله...انرژی..و ذهن باز میخواد..که فکر نکنم بشه بعد از دهه نود تو هیچ جای دنیا پیدا کرد.دنیا داره تند و تند عوض میشه.و آدماش.و ما ها.و مگه میشه موند و عوض نشد..به قول مرحوم اخوان..یا که چونان صخره کری نلرزیدن..بهرحال...نمیدونم.دوران ندانستن باز رسیده...و به قول بیگانه..که دیگه وبلاگ نمینویسه :اه؟پس شما ها سقراطین؟

آدم...تو این دوران ندونستن...خوبه که بره و یه چیزی بدونه.حد اقل بدونه که چیزی نمیدونه.ولی من خیلی چیزا میدونم که نمیدونم اونا رو میدونم.مگه همچین چیزی میشه؟خوب آره.وقتی آدم یه چیزی رو بدونه..و جوری رفتار کنه که انگار نمیدونه...مثل وقتی که میدونی نباید سر یه خانوم محترم که حالا یا دوسش داری یا نداری داد بزنی..ولی اینکارو میکنی..اون موقع است که چیزی رو که میدونستی ندونستی.دیروز که بحث یه همچین چیزایی تو کلاس بود..استاد میگفت که ما به این حالت میگیم آگاهی نداشتن.خوب من اگه الان آگاهی داشتم..بجای اینکه اینایی که نمیدونم کسی بخونه یا نه رو بنویسم...میرفتم درس میخوندم.ولی آگاهی رو به این سادگیها نمیشه بدست آورد.شاید تنها کاری که میشه کرد...اگه خیلی مرد باشی..یا خیلی زن،اینه که به سوی آگاهی حرکت کنی...و به قول دون خوان و دون خنارو شاید هیچوقت یه ایختلان نرسی.اون موقع آقای ناظری و آقای متبسم میان و یه نوار در میارن به اسم سفر به دیگر سو.و وقتی توی کنسرت اجراشو میشنوی..به دیگر سو که هیچی..به قول خوان از تونال به ناوال میری.به دیگر سو نمیری...فقد از این سو میزی...شاید که سوی دیگری نباشه.شایدم باشه.فقد سفر از این سو باشه.کیفت کوک میشه و چند روز توی هوایی.بعدش کاستش در میاد.میزاری و گوش میدی و حال میکنی.بقیه هم میزارن و گوش میده و حال میکنن.ولی کم کمک دلتو میزنه.میگی زندگی این نیست.میری سمت نصرت فاتح علی خان..و نه من بیهوده گرد کوچه و بازار میگردم.وسطاش داری دیونه میشی..که تلفن زنگ میزنه.فحش میبندی یه گور بابای مرحوم گراهام بل.کالر آیدی  رو که نگاه میکنی  رفیقته.چند وقت ازش خبر نداری.بر میداری و صحبت میکنی.هیچم از خودت نمیپرسی بابا خودم چی؟مگه چند وقته که از خودم خبر دارم؟هفته ای چند روزشو میشینم با خودم حرف بزنم وخلوت کنم؟ولی تقصیر خودشه.خودت...

وقتی میشینی و با خودت خلوت میکنی...اول از همه یاد کس  کارات میفتی که امسال رفتن و تو تنها موندی.اگه تونستی گریه مریه هاتو میزنی تو سرشو میگیری جلوشو.اگه نشد هم بدرک.گریه میکنی.به خودت میگی مرد که گریه نمیکنه.ولی من که مرد نیستم.من نامردم.خیالت ازینکه نامردی راحت میشه و راحت گریه میکنی.ازینکه نامردی ناراحت میشی و بازم گریه میکنی.لامصب...هروقت که به خودت سر میزنی...یا از رفقا  و آدما و زندگی قدیمش میگه.یاد اونی میافتی که دوستت داشت به قول خودش.ولی باور نمیکنی.اونی که وقتی کلی نقشه کشیدی که یه هفته میتونی ببینیش..ول کرد و رفت کیش.ازونجا واست دوتا بسته شکولات آورد.ولی تو دلت گفتی من تورو میخواستم .. بجاش به من شکولات میدی؟حالت از هرچی کیش و شکولات و دختره بهم میخوره وقتی هم بعد از یه سال ..بهت یه عکس میده..عکیسه که توی همون کیش لعنتی بر ساحل لعنتی گرفته.و یه عینک گنده لعنتی هم رو صورتشه که نمیزاره چشای قشنگشو رو که دلت نمیاد بهشون بگی لعنتی  ببینی. .

یا فکر زندگی الانت می افتی و اون گهی که دورزندگیتو  گرفته .یاد گوست داگ می افتی که میگفت :به آن چیز که روح یک عصر مینامند نمیتوان بازگشت. بعدش خودت حرفشو مصادره به مطلوب میکنی..میزنی به نفهمی.میگی منظورش از عصر دوره نیست که...منظورش یه روز عصره.همون روز عصری که توی خیابون میچرخیدی و دیونه شده بودی و بارون که میومد ..مگه میشد تو خونه موند؟حالا چی؟اگه بارون بیاد فحش و فریادت به آسمونه..چرا؟خوب معلومه.واسه اینکه بازترافیک حالتو میگیره و دیر میرسی دانشگاه.و استاد جلو دختر پسرا بهت تیکه میندازه.میگه دیگه دیر نیا.اگه دیر شد دیگه نیا.تو دلت میگی از خدامه.میرم و دیگه اصلا نمیام..نه دیر و نه زود...آخر ترم ..نوشتن آقای شمن بخاطر غیبتای زیادش درسشو حذف کردیم.دیگه جوش امتحانو نمیزنی.هیچوقت دیگه هم نمیزدی..صفرتو همین الان تو کارنامت گذاشتن.همه بچه ها میشناسنت.آقای شمن؟حقوق کار چند شدی؟میگی بیست.تابلو میشی.پیش این و اون رسوا میشی.ولی میگی چه غم.ما که یه عمره پیش خودمون و خدا رسواییم...اینا دیگه چه اهمیتی داره؟

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها