X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1383
پذیرش

دوستم بابا وحید عریان یک دوبیتی  دارد از زبان درخت:
در کوچه باد می آید...میترسم از آن..
میترسم از این فامت عریان و لرزان
میرقصد و میپیچد و میروبد این باد
این برگها را میخرد با پول ارزان

ایکاش من هم جای ایشان بودم..
واین هم کار خودم :


زخمه های وجود..بر تارهای مغزم سنگینی میکند...جز گریه...چه نغمه میتوان پرداخت؟
خسته ام.. خسته از پیاده رو های خلوت عشق وجاده های شلوغ تنفر..که هر روز هزاران بار مرا به این و آن میبرند...
خسته ام از بازی روزگار...از بلوف هایی که میزنم واز همه که دستم را خوانده اند...
دلگیرم از صفرهایی که مرا مشروط کردند و از آنهایی که مرا صفر.... کردند...
ازبم که بر ارگ فروریخت و از دوستانم که زیر خروار ها شیون مدفون شده اند..آهای.
شما که حکم کرده اید و میبُرید و میبَرید..
شما که با حافظیه عکس گرفته اید وهدایت و بوف کور خوانده اید...
شما که چون کبک میخرامید و سر به برف میکشید...
 شما که هر روز از آواز پیر جبریل تا عقل سرخ میدوید و ورزش میکنید...
سیگار را بیرون دانشگاه دود میکنید و مارمولک را شنبه ها میروید ...
آیا باز هم شعرهایم را میخوانید؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 143999


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها