X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1383
مرگ در نمیزند

مسافث را طی میکرد..قدمهایش.

ومیرفت

میان دو خط آهن.

و زمزمه اش چنین بود:

روم

تا رسم.

آنجا که این دوخط بهم میرسند.

در دلش شوق عجیبی بود...ترس و بیمی بود.

امید رسیدن..بیم نرسیدن..و ترس از مردن پیش ار رسیدن.

و میدانست..خوش کرده دل را..

به سرابی بعید.

شب را به سوی صبح در مینوردید و

دیدگانش میدیدند..در افق..

دوردستی که دوخط گویی یکی بودند..

آنگاه که رفتن آغاز کرد..خورشید نیز

بر میآمد..در امتداد خطوط

و چو گاه بیگاه شد

دید خورشید را که اندک اندک فرومینشست..

در غروبی که گویی انتهای دوخط بود...

در گوش خود نجوا کرد

به غرب میروم؟یا به شرق؟

اینگونه در کدام خم این راه..اینگونه گردیده ام؟

نمیدانم.

میگذشت و میرفت پیش..بر ریل آهنی..در راه خویش..

گذر کرد از دشت و سلام داد..دشتبانان را.

از کشته ها گذشت و سلام داد کشت کاران را

در گوشه ای جنگ بود و پیکرها کشته و زخمی و بیجان

نفرین داد کامجویان و جنگجویان را..

اندک اندک شد خسته و رمغش نماند .

ببست چشمان و لختی نشست..تا که گیرد جانی..

دوخت چشمانش را به آسمان...و

شیرین تر از خواب چه بود؟

و ندید که له میشود

زیر چرخهایی قطاری

که دو ریل را به هم میرساند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها