X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1383
عصر جمعه و نوستالژی و پدر بزرگ
اول سلام.
دوم نداریم
سوم مطلبیه شعر مانند..که من نمیدونم کار خوبیه یا نه.

تقدیم به علی بزرگ نیا:

عصر جمعه و نوستالژی و پدر بزرگ
کاروان که تمام میشود
صدایی می آید
خاکش را که میتکانی  ، میگوید
همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که من از ازل نبودم
که تو در دلم نشستی

من بجای مرحوم پدر بزرگم
بنان گوش میکنم
لیوان چایی در دستم
چه خوشمزه است
پشمکی که برای امیر سوقاتی آورده بودم.

سیگار را هم که نمیکشیدم ترک کرده ام
 و در کیفم
 جا مانده است
پوست های پرتقال
کاغذ ساندویچ
و کاسه سیرابی 
از همان سالی که
در کتاب مزخرف بی مصرف و چرند فارسی  چوپانی دروغ گفت و ابرهه مرد
 
و ما انقدر مردن و دروغ گفتن را نوشتیم..تا دستانمان تاول زد.
آری..من از ناظم کچلمان که  موتور یاماها داشت
کتک خورده ام.
زیرا حسنک فراموش کرد به حیوان های لعنتی اش غذا بدهد.ماماما...میو میو واق واق واق.عر عر عر.حسنک کجایی..
یک کفشدورک که دیروز در دانشگاه زنده بود
درون قوطی کبریت
مردست
کودک که بودم
همیشه به یاد داشتم کفشدوزکی شکار کرده ام.
انگار بیاد ندارم که دیگر کودک نیستم.
برمیخیزم.
 پایم له میکند 
عقربه ها و شیشه ی
ساعتی که
افتاد وخرد  شد .
دیگر مرا به رنج تیک تاکش دعوت نمیکند.
میوه های کپک زده روی میز
برایم مرا ببوس میخواند.
و من دوباره دراز میکشم ..
امشب بر که مهمان شوم؟ 
این هزارمین بار است که
عصر جمعه سایه های مرا در چاه دلگیرش چال میکند.
باز صدایی میاید..
خاک را میتکانم..از گوشهایم
. میگوید:
همیشه شاد و همیشه خوش باشید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها