X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1383
من و شب بود
اولن ، سلام.
دومن، من از کرمان بر گشتم تهران.
سومن  نداریم.
چهارمن ، موسیقی وبلاگ  رو عوض کردیم.آهنگیست از با ! صدای تاج اصفهانی.
پنجمن ، امتحانا نزدیکه.
شیشمن تا دوازدهمن : حال و حوصله درس خوندن رو ندارم.و همینطور وبلاگ نوشتن.و همینطور هر کار دیگه ای.داستان شب بود رو یادتونه؟خونده بودین؟
بهرحال خونده بودین یا نه ، فرقی نمیکنه.و مهم نیست.و من اینو پرسیدم که  ۱ـ یه حرفی زده باشم که مثل بقیه حرفام مهم نباشه ۲ ـ شما که میدونید مطمئن بشید -مثل ابراهیم که واسه اینکه مطمئن بشه روز قیامت هست یه مشت پرنده رو با هم قاطی کرد- و۳ ـ شما که نمیدونید بدونید که من حرف مهمی نمیزنم و شما که مطمئن بودید .......
بهر حال برای اینکه خلط و تف توی مبحث نشه من الان آخرین نسخه ویرایش شده شب بود رو میزارم تو وبلاگ.بخونین نظرم بدین.البته نمیدونم.وقتی یه نوشته مهم نیست نظری که در موردش داده میشه چقدر میتونه مهم باشه؟خیلی!
قصد رفتن است..نه رسیدن.

شب بود. خیلی دیر وقت.نمیدونم ساعت چند بود.اگر میدونستم هم الان یادم نمیومد که چندبود.ولی خیلی دیر بود.از دوستم جدا شدم و پیاده راه افتادم.خوب اگه یه ماشین منو میرسوند بهتر بود.ولی من نمیخواستم یه ماشین منو برسونه.چون علاوه بر اینکه نمیخواستم پولامو خرج کنم میخواستم قدمی هم زده باشم.آروم آروم داخل شدم به خیابانی که به ابدیت میرفت و بجز من هیچکس توش نبود. کمی که گذشت فهمیدم که اشتباه کرده ام.ابدیتی در کار نیست  و من خیلی زودتر ازاونچه فکرشو میکردم به آخر خط رسیدم.حالا یه دوراهی جلوم بود.مجبور بودم بپیچم. تابلویی بود که میگفت گردش به چپ ممنوعه .. با اینکه میدونستم از سمت چپ مسیرم خیلی کوتاه تر میشه از سمت راست رفتم. من همیشه موجود آرام و مطیعی بوده ام.صدامو برده بودم بالا و واسه خودم و درختا و موشا میخوندم...کوچه ها تاریکن .دکونا بستن از صدا اقتاده ...وقتی آهنگ فرهاد رسید به عمو یادگار یه رفتگر شهرداری رو دیدم..داشت آشغالای خیابون رو جارو میکرد و میریخت توی جو.نفهمیدم اینکارش چه فاییده ای داشت. بعدش جاروشو برد بالا زد روی سر دوتا گربه.اینکارشم نفهمیدم چه فاییده ای داشت.گربه ها روی کیسه آشغال بودن.نفهیدم داشتن چیکار میکردن.شاید داشتن کیسه رو پاره میکردن..گربه ها یکمی فخ فخ کردن.ولی وقتی جاروی دومی میخواست بخوره تو سرشون ،فهمیدن که اینجا جای این لوطی بازیا نیست.کولشونو گذاشتن رو دمشون و زدن به چاک.من هم راهمو گرفتم و رفتم. اینبار قصد فقط رفتن نبود.رسیدن هم بود.واسه همین رسیدم به یه بزرگراه که چند تا ماشین توش میرفتن و میومدن..مسیر رفتن خیلی تاریک بود...مسیر برگشتن هم که کاملا بسته بود.من همینجور ادامه دادم، تا اینکه صدای چند تا سگ رو شنیدم..آژیر میکشیدن و پشت سر من مدویدن . فکر کردم> دنبال کی میکنند؟<اونجا بجز من ، بزرگراه و البته سگها ، موجود دیگه ای نبود. منم فریاد زدم آهای احمقا...گوشاتون واز کنین.هیچ آشغالی ازین جا رد نشده.من نمیدونم گوفی نفهم استخونا رو کجا قایم کرده. با این واق واقتون کثافتتون اعصاب منو خورد نکنین.چه مرگتون میشه از یه طرف دیگه برید؟.مگه نمی بینین دارم ازین سکوت لذت میبرم؟

.با سرعت بیشتری دنبال من دویدند.نمیدونم این کلمات چه معنی ای واسه اونا داشت..یا اینا رو به عنوان یه توهین به خودشون تلقی کردند، یا فکر کردند که من میدونم گوفی استخونا رو کجا قایم کرده.من مجبور شدم فرار کنم.همینطوری که درمیرفتم پشت پایه های یه پل که قرار بود بزرگراه دیگری رو از روی این بزگراه رد کنه قایم شدم.اونجا کمین کردم.سگها توی تاریکی جای منو نفهمیدن.من تعجب کردم>مگر سگ نباید بو بکشد؟<همینجوری میدویدن.آخرینشون که از من رد شد ،من از پشت ستون اومدم بیرون و دنبالشون کردم.> با در آوردن صدای چه حیوانی میتوانم آنها را بترسانم؟<به فکرم رسید که صدای یه آدم عصبانی رو در بیارم.فریاد زدم و تهدیدشون کردم‌ : میکشمتون.پدر سگا.آشغال های حرومی.ولی چون اونا عصبانی تر از من بودن.دوباره بهم حمله کردن. ایندفعه فکرم بهتر کار کرد...صدای مسلسل و توپ و خمپاره در آوردم.و اونا که نمیخواستن با ارتش ملی طرف بشن سریع فلنگو بستن.من هم یکمی دنبالشون کردم.ولی خسته شدم.برگشتم تو راه خودم.رسیدم به یک خیابون.چند قدم بعدش یه تابلوی پارک ممنوع دیدم.کلی با خودم خندیدم>ماشینی در خیابان نیست که بخواهد اینجا پارک کند<. شب ادمه داشت و من هم.همدست تاریکی و تنهایی شب شده بودم..زیر پل یک دفتر ازدواج و طلاق رو دیدم.ولی بسته بود.>حالا که رسیده ام این دفتر لعنتی بسته است<اگر باز بود ..میتونستم برم اونجا..ازدواج کنم...زن و بچه داشته باشم... و خوشبخت بشم..ادامه دادم... وقتی نزدیک خونه شدم،این احساس بهم دست دادکه دیگه دارم میرسم.و بعد از چند دقیقه رسیدم.هیچوقت احساسم بهم دروغ نگفته.ساعت دو و پنجاه و هشت دقیقه بود... دیگه داشت سه میشد.تزدیک خونه یه گونی سیاه بود که توش یه آدم خوابیده بود و داشت غلت میزد.خیلی راه رفتم..و خیلی هم
خسته ام.حالا هم دارم میرم بخوابم.
 این شعر رو هم تقدیم میکنم به........

مرگ
همگان از مرگ میگریزند،من از همگان،و مرگ از من.
........هنگامی که بمیرم.. جسدم باز به عشق تو خواهد رقصید.اگر دیدی چشمانش باز است...بگذار تورا بنگرد.
صدای خیالت چه خوش آواست.هر بار بودنت زخمه ای بر تار های وجودم است.آیا اینبار هم نغمه هایم اسیر پژواک می شود؟
اگر جهان،مرا دیگر نخواست،و وقت رفتنم رسید.گوشه ای از ذهنت را به من میدهی که آنجا بمانم؟
آوایت زیبا و حزن انگیز بود.چون زمزمهء سرد ابر.آیا رویایت،چهره ام را بیاد دارد..هنگامی که من مرده ام؟
و مرگ..وه چه نیکو همدمی.ببین چه آرام در آغوشش آرمیده ام...
.......چرا..چرا از من دوری میکند؟چرا مرا با خود نمیبرد؟
آیا هنوز لایق رفتن نیستم؟
جوهره ی زندگی مرگ است.هر پایانی حاملا آغازیست.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 143999


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها