X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1384
شعر جدید
آرررره دایی! اینم   یه شعر جدید به لهجه کرمونی

همون که ابروهات مثل کمون کرد
به تیرش ای دل ما رو نشون کرد
 
چه قایم بر جگر دردت نشونده
که قد ما خمید پشتم کمون کرد

دیگه راهی نمونده که نرقتم
شتر دیدی که سر بی ساربون کرد؟

خودت رودخونه بودی رفتی دریا
غمت مارو به صحرا ها روون کرد

دیگه میلی به صحرا هم ندارم
نگارم ، نازنینم ،که خزون کرد.

خودت گل بودی و یادم نمیره
که بوی تو خدا رو هم جوون کرد

خدایی که حسود و بی خدا بود
منو با داغ مرگ تو نشون کرد.


اینم یه داستان...حوالی دوسال پیش نوشتم :


یکی از شبای سرد زمستون بود..بیرون ..باد میومد...ازون بادها که نیزه های سرماشو..توی تک تک تک سلولهای پوست آدم فرو میکنه..و خودش مثل سربازای فاتح جنگ های قدیمی..هو هو میکشه.
توی ساختمان..هوا گرم و دم کرده بود..مرد نفس عمیقی کشید و گفت :تموم شد.نگاهی به دستهای خونیش کرد و تیغ تیزی که دستش بود رو گذاشت کنار..مرد توی کارش وارد بود... توی این سالها این اولین بار نبود.
ولی ایندفعه خیلی ناراحت شد..چون کسی که جلوش بود.یه پسر بچه پنج شیش ساله بود که تا چند دقیقه پیش داشت نفس میکشید...مرد کارش زده شده بود.در آمدش بد نبود..ولی دیگه خسته شده بود..بعد ار این جریان..به یه نقطه خیره میشد..تو اون نقطه یه بچه بود که زل میزد تو چشای مرد..به مرد خیره میشد و نگاهش میکرد.بچه درست شکل بچگیهای خودش بود..وقتی بابای بچه ،با گریه ازون میپرسید که چه به روز بچه اش اومده،مرد فکر میکرد که داره با بابای خودش صحبت میکنه.مرد همسن بچه بود که باباش تصادف کرده بود و مرد رو از دست داده بود. مادرش تک و تنها بچه رو بزرگ کرده بود.مادر بچه هم شکل مادر خودش بود..حرف زدن، راه رفتن...مرد وقتی اسم و فامیل اونا رو فهمید،خیلی تعجب کرد.پدر و مادر خودش بودن!چیزی که اصلا نمیتونست باهاش کنار بیاد این بود که اون بچه خودش بود.مادر رفت سراغ بچه و پسرش رو نوازش کرد.پسزم..پسرم..مرد گرمای دست مادرش رو روی پیشونیش حس کرد..بیدار شو پسرم...مرد چشماشو باز کرد.پیرزن رو بالای سرش دید.سلام مادر...سلام پسرم...تو چطور دکتری هستی که تا لنگ ظهر میخوابی؟مرد بیدار شد..سریع لباساشو پوشید که بره بیمارستان.باید به بچه ای که ماشین زیرش زده بود سر میزد.شب قبل تا دیروقت بخاطر بچه اونجا مونده بود . بچه ..شکل بچگیایه خودش بود.



 یک کامنت رو پاک کردم.چون زشت بود.
داداشیو واقعا ظرفیت نداری با این کامنت های مزخرفی که میزاری.خیلی خزی!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 143999


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها