X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1384
مدیون

مرا به کدامین لحظه های شاد بردی که بیخود از خود نگشته بودم.آنچه بود عشق نبود ، خاطرم را خوش ساخت ولی خاطره ای خوش نه.

چند بار مرا از بلندا به زمین سخت کوفتی ، که هنوز  یادآوردنش در جانم تیر میکشد.بتو گفته بودم کودکی هستم.هزار بار گفتم.اصرار کردم.گفتی نه.زیرا این حرف من بود.اکنون میگویی آری ، خیلی کودکی.این حرف توست.ولی افسوس ، نه و آریت،پذیرفتن و نپذیرفتنت همانقدر برایم مهم است که خودت.

کدام فسون کردی که من را این چنین بیزار کردی از هرچه بوده و هست و از هرچه بوده و نیست.چگونه دلبسته آنچه نبوده و نیست و نخواهد بود شدم؟نفرین ابدی بر من.و بر تو.

نفرین ابدی بر تو و سایه های شوم و پلید افکارت.نفرین بر تو و اطرافیان سیاه تر از تاریکیت.بر مردگان متحرکی که مرا هم در آنها کشیدی.ذره ذره در مرداب گند زده ات غرق میشدم.

هربار میگریختم و میدانستی و میدانستم که مرا یارای گریز نیست.آری لذت بد ترین دام است.پس شرمسار و کوچک و خوار و خفیف میآمدم و دوباره غوطه ور میشدم.خودت میدانی عاشق گند وکثافت و تو بودم.چشمهایم که می فهمیدند دیگر ندیدند.دلم که میدید دیگر نفهمید.اینگونه اسیر شدم.اسیر زیبایی.دو چشم که زیبا بودند.همه چیزم را به دو چشم فروختم.حتی خدایم را.ایمانم را.تنهایی ام را.و بجایش رسوایی خریدم.کاش همیشه ابری بود و آفتابی آسمان دلم را روشن نمیکرد و من همان نادان کوری که بودم میماندم و لذت میبردم.هنوز نادانم و کور..ولی دلم میخواهد بینم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها