X
تبلیغات
رایتل
شمن
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 19 آذر‌ماه سال 1384
داستان راحت

گاهی اوقات بیشترین چیزی که به آدم ممکنه حال بده یه خواب راحته.شاید نه گاهی اوقات،همه اوقات اینطوری باشه.داستان راحت مدتی توی این وبلاگ بود،اما برش داشتم. به همون دلیل که نمیدونم چرا برش داشتم به همون دلیل هم دوباره میگذارمش توی وبلاگ.در ضمن اگر موافقت بشه توی جلسه شعر دنشکده میخونمش.اگر موافقت نشه که خوب همینجا بخونید.در ضمن اگر کسی ادبیات نمایشی کار میکنه و میتونه در اینکه این کار رو تبدیل به یه نمایشنامه بکنیم کمک کنه ممنون میشم.بزرگ هم مینویسم که راحت تر بخونید.خوندش با صدای بلند ده دقیقه طول میکشه .در ضمن این داستان تقدیم شده بود به گ .ج :

میخواست راحت بخوابد

در رختخوابش غلتی زد. از این وضع خسته شده بود.چراغ خواب را روشن کرد.ساعت را نگاه کرد.عقربه ها یک بعد از نصفه شب را نشان میدادند..همیشه ساعتش نیم ساعت عقب بود...فهمید که ساعت باید حدود یک و نیم باشد.صدای سگ همسایه میآمد.و وقتی هم که سگ پارس نمیکرد. گربه برای همدیگر خط و نشان میکشیدند.حدودا ساعت یازده و نیم بود که رفته بود بخوابد..ولی فقط فکر کرده بود و غلت زده بود.پیش از خواب کلی هم ویتکنشتاین خوانده بود.ولی...باز خواب نرفته بود.کلافه بود.بلند شد و از تختخواب بیرون آمد.لیوان آبی را که بالای تختش بود سر کشید.کمی آرام شد.نفس عمیقی کشید.کشوی کنار تختش را باز کرد و از زیر کتاب مقدس اسلحش را برداشت. اسلحه یک کلت کالیبربیست و دو بود.دستمالی که دورش پیچیده بود را باز کرد.و نگاهی به آن انداخت.با این کلت..چند سال پیش در یک باشگاه تیراندازی میکرد.ولی دکترها به او گفته بودند که پرده گوشش نازک شده است و اگر به اینکار ادامه بدهد شنوایش را از دست خواهد داد.اسلحه و کتاب مقدس،مدتها بود که آنجا بودند و او بهشان دست نزده بود. .به سمت صندلی رفت و اسلحه را روی میزی که کنار صندلی تابخوریش بود گذاشت. علاوه بر کتاب ویتکنشتاین یک بسته سیگار ،یک لیوان آبجو خوری و مجسمه آقای راحت یک اسلحه هم روی میز بود.به سراغ یخچال رفت و.یک بطری آبجو برداشت.بعد بطری را سرجایش گذاشت و بجایش یک بطری دیگر از کنار یخچال برداشت.صدای سگ هنوز میامد.

رفت و روی صندلی نشست.تاب خورد.هنوز احساس نارحتی میکرد.کتاب ویتکنشتاین را برداشت و نگاهی به آن انداخت.جلدش کنده شده بود و .صفحه هایش هم پر از لکه های آبجو بود. لای کتاب را باز کرد..نوشته بود وحشت دوزخ را میتوان در یک روز واحد تجربه کرد..به حد کافی برایش وقت هست.کتاب را بست و روی میز گذاشت.صدای سگ هنوز میامد.

توی لیوان کمی آبجو ریخت.لیوان را هیچوقت نمیشست.کنترل رادیو را از روی زمین برداشت و رادیو را روشن کرد.آبجو را مزه مزه کرد و نوشید.رادیو سمفونی دنیای مدرن دورژاک را پخش میکرد. گربه ها دوباره شروع کرده بودند.سگ هم.مرد توی فکر بود.به مرگ فکر میکرد..به کشتن..مردن.کمی آبجو هم به مجسمه داد.اسم مجسمه را گذاشته بود آقای راحت.آقای راحت یک پیرمرد روستایی بود که به پهلو درازکشیده بود و دست راستش را انداخته بود روی پایش.آرنج چپش را هم گذاشته بود روی زمین و سرش را گذاشته بود روی دستش.دهنش باز بود و چرت میزد.آبجویی که به راحت داد زیاد بود و روی میز ریخت.قطره های آبجو میریختند و کتاب و شیشه ی میز را کثیف میکردند.بعد خودش از طرف راحت آبجو را تحسین کرد و از خودش تشکر کرد.دنیای مدرن تمام شد.صدای سگ هنوز میامد

.رادیو ریکوییمی را شروع کرد.مرد سیگاری برداشت و روشن کرد.یکی دو پک زد و آنرا گوشه لبش گذاشت .کلتش را برداشت.به خودش فکر میکرد. به همسایه و زنش.و به سگشان.بیشتر از همه زن همسایه فکرش را مشغول میکرد.با زن همسایه دوست بود.زن همسایه هر وقت که شوهرش در منزل نبود.میآمد پیش او و به شوهرش خیانت میکرد.کام عمیقی از سیگارش گرفت..مرد دچار عذاب وجدان شده بود ولی زن همسایه آنقدر زیبا و عشوه گر بود که بتواند راضیش کند به معاشقه هایشان ادامه بدهند.خاکستر سیگارش را بروی زمین ریخت.خشاب اسلحه را در آورد.دوتا گوله در خشاب بود.با خودش گفت دوتا کافیست..حتی شاید زیاد باشد.صدای سگ هنوز میامد.

سیگارش را به راحت تکیه داد.گلنگدن اسلحه را کشید . کلت را کنار سرش گرفت و چشمانش را بست.چند ثانیه صبر کرد..میخواست احساس مرگ را تجربه کند.اسلحه راپایین آورد.رنگش پریده بود.مرگ برایش ترسناک بود..سیگارش را تا ته کشید و روی شیشه میز خاموشش کرد.بعد بقیه آبجو را توی لیوان ریخت و سرکشید.این آهنگ را دوست داشت .از راحت بخاطر اینکه سیگار و آبجو به او نداده بود عذرخواهی کرد.به موسیقی گوش میداد و فکر میکرد.با خودش میگفت دیگر نمیتواند این وضع را تحمل کند.آرام آرام نفس میکشید.ریکوییم تمام شد..اینار رادیو یک آهنگ رومانتیک اسپانیایی را شروع کرده بود.به سمت پنجره رفت..کلت در دستش بود.پنجره را باز کرد و کنارش ایستاد.حالا صدای سگ را بهتر میشنید .مردد بود.ناگهان اسلحه را بالا آورد.و تیر اول را زد.واق واق سگ تبدیل به ناله شد.تیر دوم که از اسلحه شلیک شد سگ زوزه ای کشید و برای همیشه ساکت شد.گربه ها از ترس در رفتند.گوینده رادیو آهنگ را قطع کرد و گفت که پخش برنامه ها تمام شده.و خداحافظی کرد.مرد پنجره را بست.راحت را نشانه گرفت و با اسلحه خالی چند گلوله به او شلیک کرد.بعد گفت حالا منم مثل تو راحت شدم.رادیو و چراغ خواب را خاموش کردو خوابید.دیگر صدای سگ نمیامد.

داستانش رو که تموم کرد..یه تکیلای دیگه سفارش داد..واسش سخت بود که به سبک نوشتار بنویسه..نگاهی به تلویزیون کافه انداخت.گفت کاش یه تلویزیون هم توی داستان جا داده بودم.توی کافه موند و تکیلا خورد.ولی هنوز هم صدای سگایی که توی کوچه بودن اذیتش میکرد.. به خاطرات بچگیش فکر میکرد.انقدر خورد که توی مستی و خاطرات بچگیش غرق شد و خوابید.کافه چی پول مشروبو به حساب مرد نوشت بعد اون رو بلند کرد و تا دم کافه همراهیش کرد.مرد تلو تلو خوران راه خونه رو پیش گرفت.کافه چی آب دهن مرد و قطره های تکیلا رو با داستانی که روی میز مونده بود پاک کرد و کاغذش رو توی سطل آشغال انداخت.دیگه دیروقت شده بود .کافه رو تعطیل کرد.هنوز از توی کوچه صدای سگ میومد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 144069


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها